سه شنبه هجدهم آبان 1389

تصوف اين است كه من در آن

یک روز شیخ ما (ابوسعیدابوالخیر) با جمع صوفیان به در آسیایی رسید، سرِ اسب کشیده و ساعتی توقف کرد 

پس گفت:می دانید که این آسیا چه می گوید ؟

می گوید:تصوف اینست که من درآنم .درشت می ستانم و نــرم باز می دهم و گرد خویش طواف می کنم و سفر در خود می کنم ،تا هر چه نبــاید از خود دور کنم .

از این سخن همۀ جمع را وقت خوش گشت .

نوشته شده توسط آتنا سادات محمدپناه در 22:16 | لینک ثابت 13 نظر

سه شنبه هجدهم آبان 1389

یک ماهی اقیانوس پرسید، "مرا ببخش، تو از من مسن تر هستی، پس می توانی به من بگویی: کجا می‌توانم آن چیزی را که اقیانوس نام دارد پیدا کنم؟ ماهی مسن تر پاسخ داد، "اقیانوس چیزی است که تو اکنون در آن هستی." ماهی ناامید شده گفت، "آه؛ این است؟ ولی این آب است. آنچه من می‌جویم اقیانوس است." و او شناکنان دور شد تا جایی دیگر را بگردد. همه جویای حقیقت هستند: همه کس در جست و جوی خداوند است، همه طالب معجزات هستند و رازهای منبع زندگی. و اوضاعی یکسان است: ماهی جوان‌تر از ماهی مسن‌تر می‌پرسد: «آن چیز که اقیانوس نام دارد چیست؟ من در موردش خیلی می شنوم.» و ماهی مسن‌تر می‌گوید، «تو در آن هستی.» و طبیعتاً ماهی جوان‌تر گفت، «ولی این آب است و من در جست‌وجوی اقیانوس هستم.» او چنان ناکام شده بود که گفت، «بهتر است دور شوم و برای یافتن حقیقت به جایی دیگر بروم و اقیانوس را پیدا کنم.» خداوند آن اقیانوسی است که شما در آن هستید، زیرا خداوند نام دیگری است برای زندگی. شما هر لحظه خداوند را با تنفس‌هایتان به درون و بیرون می‌کشید. این خداوند است که در قلب شما می‌تپد. این خداوند است که در خون شما جاری است. خداوند مغزاستخوان شماست و استخوان‌ها و هوشمندی شما و خود آگاهی شماست. ولی چون ماهی در اقیانوس زاده شده ، بسیار نزدیک است ، فکر می‌کند که این فقط آب است. این فقط هوا است که شما تنفس می‌کنید. و مردم درست مانند آن ماهی در جست‌وجو هستند و هرگز نخواهند یافت ، تا زمانی که از جست و جو بازایستند و فقط به آنچه که خود هستند نظر کنند، و اینکه آگاهی‌شان چیست و زندگی‌شان چیست. و تعجب خواهند کرد که نیازی نبوده به جایی بروند. هرآنچه که آنان در بیرون و محیط اطراف در پی آن بودند، در درونی‌ترین هسته وجودشان در خودشان وجود داشته است. تمامی جهان هستی خداوند است. این مذاهب هستند که این کذب را درست کرده‌اند که خداوند دنیا را خلق کرده است و بنابراین این فکر را داده‌اند که خدا و دنیا دو چیز هستند و بنابراین آنان باید در پی خداوند باشند. من مایلم این دوگانگی را کاملاٌ نابود کنم. خداوند خالق نیست، بلکه خود خلقت است. او در درختان وجود دارد و در رودخانه ها و در ماه و در خورشید و در تو. بجز خداوند هیچ چیز وجود ندارد. جوینده همان جستنی است و صیاد همان صید. و ناظر همان منظر است. و لحظه‌ای که این را دریابی، چنان آسودگی عمیقی خواهد آمد و چنان آرامش عمیقی بر تو نازل می‌شود که قبلاً در خواب هم نمی‌دیدی. چشمانت چنان شفافیتی خواهند یافت که در همه جا زیبایی خواهی دید: یک زیبایی وصف نانشدنی، یک خیر عظیم. در کوچکترین چیز این زندگی تپش کائنات را احساس خواهی کرد. این دنیا پرستشگاه ما است و این خدای ما است و ما بخشی از آن هستیم. پرستنده از پرستیدنی جدا نیست. درک این وحدت زنده، دیانت واقعی است. اوشو - کتاب روح عصیانگر

نوشته شده توسط آتنا سادات محمدپناه در 22:9 | لینک ثابت 5 نظر

سه شنبه هجدهم آبان 1389

حديث عشق

در تفسير آيه 54 سوره مائده آمده: "اي مومنان! هركس از شما از دين خويش بگردد زياني به دين خدا نخواهد رسانيد، زيرا كه خداوند دين خود را بي ياور نخواهد گذاشت، بلكه او مردمي پديد خواهد آورد كه ايشان را دوست مي دارد و ايشان او را دوست مي دارند، آن مردم با، مومنان خوشرفتار و نرمخوخواهند بود و كافران سختگير و بي گذشت و آنان همواره مي كوشند و در راه خدا جهاد مي كنند و از سرزنش هيچ سرزنش گري باكي نخواهند داشت" آمده است كه اين آيه درباره "عج" و اصحاب ايشان نازل شده است، همانان كه در راه خدا جهاد كنند و از هيچ چيز پروا ندارند.

منبع:كتاب "خورشيد مغرب" صفحه 116 و 117 به نقل از تفسير نور الثقلين-جلد 1 صفحه 641

نوشته شده توسط آتنا سادات محمدپناه در 21:52 | لینک ثابت بدون نظر

سه شنبه هجدهم آبان 1389

آواز ماه

سروده ام، هر پگاه بدون تو

كه خفته است اين نگاه، بدون تو

درون مه گم شديم، غريب وار

من و دل و هر چه راه بدون تو

غزل بخوان در سكوت شبان من

شكست آواز ماه،‌ بدون تو

چراغ پرشور كومه كور من!

سپيده دم هم سياه بدون تو

بهشت بكري ست با تو زمين سرد

  زمانه غرق گناه بدون تو

نوشته شده توسط آتنا سادات محمدپناه در 21:26 | لینک ثابت یک نظر

سه شنبه هجدهم آبان 1389

نجوا

تو مي آيي...

اين مژده را از آسمان و كهكشان شنيده ام،

زمين و زمان هم از آمدن تو حرفها دارند

تو مي آيي و باران بر بام دل ما مي بارد و كوير سينه را سبز مي كند

‌ تو مي آيي و عشق معنايي تازه مي يابد و عاشقي رنگي ديگر مي گيرد.

نوشته شده توسط آتنا سادات محمدپناه در 21:19 | لینک ثابت بدون نظر